عاشقانگی های مرد تنها
|
تا تو پناه من شدی من به خودم رسیدم
به آسمانی پر ِ نور ، به اوج عشق رسیدم
من از قبیلۀ غم ، من از تبار اندوه
با عشق تو یگانه من به خدا رسیدم
شب از دلم بریده از ترس چشمان تو
به ظهر عاشقانه ، به چشم تو رسیدم
پیش از تو شهر غم ها خرابۀ دلم بود
با دست عاشق تو ، من به خوشی رسیدم
ماه و ستارگانِ هفت آسمان فدایت
با سِحر عاشقانت تا آسمان رسیدم
با تو تمام جاده ، هموار و بی خطر شد
مسافر دلت ، من ، به عاشقی رسیدم
دور ایران با صد لیتر
خدا بیامرزه رفتگان شما رو ...ما یه فامیلی داشتیم به نام عباس قلی شصتچی معروف بود به ژول ورن.
نویسنده بود ; از اون خوب خوباش. البته قبل از تولد بنده عمرشو داد به اجداد بزرگوار ما.
اما هنوزم کتاباش چاپ می شه.در اون زمان کتاب هاش به خاطر خلاقیت ذهنی ایشون دراختراع و نوآوری ابزار و دستگاه هایی که هنوز فکرش هم اختراع نشده بود مورد توجه عموم بود...اما رفته رفته با شکوفایی دنیای علم،این ابداعات وجهۀ خودشونو از دست دادن و ردۀ سنی این کتاب ها به گروه الف و ب و ج رسید (دوران دبستان و همونورا).
مثلآ ایدۀ سفر به ماه با موشک،رفتن به اعماق ته دریا با زیر دریایی یا نفوذ به درونیات زمین از جملۀ همین نوآوری هاست،اون هم سال ها قبل از اختراع در عالم واقع(حالا به روی خودمون نمیاریم که زیر دریایی رو از طرح های یکی دیگه از آشنایان ما که شما به نام داوینچی می شناسید سرقت ادبی کرد)
...و باز هم با پیشرفت علم و تبادلات علمی با دنیای اونور مرگ از جمله توسط پیامک،در همین ایام عید بر سر مزار، آخرین دست نوشتۀ خود را البته در ادامۀ داستان " دور دنیا در شصت روز(همیشه به نام فامیل واقعی خودش افتخار می کرد) " برای بنده از دیار باقی پیامکید،با نام " دور ایران با صد لیتر"
گویا خبر صد لیتر افتخاری بنزین که به عنوان عیدی به دارندگان کارت سوخت اهدا شد در آن سوی آب ها...نه،ببخشید...در آن سوی عمر هم موجی از خوشحالی را به پا کرده.
راستی تا یادم نرفته...بعد از گذشت یک قرن و کلی روش،همین پیش پای شما رکورد دور دنیا زدن به شصت روز رسید.امیدوارم این داستان جدید ژولی جان زودتر از این ها به وقوع برسد.مثلآ با کوچک نمودن ایران یا گاز سوز کردن خودروها(اینجوری بدون صد لیتر هم امکان دور ایران زدن هست،اگر که گاز خودروها تامین شود)
همۀ این ها را گفتم که آمادگی چاپ اثر جدید همان ژول ورن خودتان را داشته باشید...به زودی

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
***
بوی عیدی،بوی توت،بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی،وسط سفرۀ نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکۀ عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردۀ لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیاه
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دو لک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه،بوی حوض،عطر خوب نذری
شب جمعه،پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا بهارو باور می کنم
>>> از ماندگار های شهیار قنبری با صدای ناب فرهاد که یادش به خیر باد
***
من مردی تنها در آستانـۀ فصلی نو
فصل نو شدن
فصل از نو نو شدن
فصل از تو نو شدن
در آستانۀ چشمانت که تعبیر چشمه های جوشان زندگیند
تعبیر می شوم
همچون بسیاری از تلخ خوابه های دل
که نه ...شیرین می شوم
شیرین که نه،فرهاد می شوم
***
به لحظۀ تحویل سال عاشقانگی چیزی نمونده نازنین
عیدی من لبخند تو با هر چه عشق ... فقط همین
***
من مردی تنها
نشسته بر سر درس های انگار بی انتها
هر لحظه عکسی از تو را در قاب آسمان ، زمین ، هوا می بینم
درد می کشم و ناله سر می دهم ، اما این همه سیاهی حتی کمی خاکستری نمی شود
تا من لحظه ای شیرین باشم
- هر وقت به شیرینی فکر می کنم
غم از دست دادن کندو کندو عسل لبانت مرا به درگاه جنونی ابدی می برد و من ... -
( آه ، باز هم سهم من این است ،
سهم من پایین رفتن از پله ای متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن )
و من مردی تنها در آستانۀ مرگی مدام تو را فریاد می کنم
و از تو میمیرم هرچند تو زندگانی من هستی ...
ای کــــــا ش مـــــــــی دانــــــســــــــــتــــــــــــی
می خوام برات یه شعر بگم ، یه شعر برای اون چشات
یه شعر آبی روون ، تو نی نی مردمکات
می خوام بگم عاشقتم ، عاشق خنده رو لبات
بگم که تک ستاره ای ، صاحب عرش اون صدات
*
صدای تو ، صدای تو ، به وسعت قلب منه
نشکن تو بغضی تو صدات ، که قلب من می شِکنه
تو مالک صدای خوش ، تو بغض ناب و تر من
منم که از تو روشنم ، تو لحظه های پر ِ غم
*
می خوام بگم ، داد بزنم ، بگم که تو خورشیدمی
بگم که تو تموم من ، تموم هستی منی
فریاد من به سوی تو ، شروع عشق پاکمه
بذار بگم عاشقتم ، هر چی بگم بازم کمه
*** *** ***
+بهترین جای جهان ( 2 )
دوستای عزیزم،می تونید روی ادامۀ مطلب کلیک کنید
بهترین جای جهان . . . ؟ !
سلام مهمونای عزیز خونۀ من.خوش اومدید
اینبار می خوام یه سؤال بپرسم و نظر شما رو بدونم و یه مقایسه بکنم با ایدۀ یه ترانه سرای ناب که از کوچه های تهران قدیم قد می کشه.تو جوونی برای تحصیل به انگلیس می ره.
در ایتالیا،یونان و البته فرانسه عاشقانگی رو یاد می گیره و با جاودانه های شاعر قرن بیست،فدریکو گارسیا لورکا،به گل می نشینه...
در کرانه های آبی کاسپین(خزر)،چمخاله،رامسر،بابلسر دریایی می شه.
با بزرگان بزرگی میکنه(یا بزرگشون می کنه یا پا به پای اونا بزرگ می شه / کسایی مثل گوگوش،داریوش،مهرداد،ابی، فرهاد مهراد، ستار،معین،فریدون فروغی،منصور و خیلیای دیگه و البته خودش که عاشقونه تر ترانه هارو اجرا می کنه)...
بهترین جای جهان کجاست؟؟!
نظرات عاشقونۀ خودتونو برام بنویسید...تو پست بعدی نظر " شهیار قنبری " رو هم می نویسم تا یه مقایسه ای بکنیم
*****************************
و من مردی تنها
ایستاده بر آستانۀ بی کران ِ تا انتهایکرنگ
،تا افق،تا آسمان،
به تو می اندیشم،
تو که همراه من نیستی
تو که حتی به یاد من نیستی...
و از تو آبی می شوم،آبی تر از دریا
بی تو اما در تو ویران می شوم تنها
ترانه سوزی
بانوی آب و آینه
بانوی شعر شب من
تو هر سکوت تو هر صدا
از عطر تو تازه می شم
تو آسمون دل تو
دل به ستاره ها می دم
با عشوه وناز چشات
تا آخر دنیا می رم
تموم این ترانه ها
از تن تو جون می گیرن
با تو به گل میرسنُ
بی تو تو لحظه میمیرن
بانوی من همیشگی
همراه جونم تا ابد
با تو خودی تر از خودم
همسفرم تا ته مرگ
بانوی قصه های دل
بخواه اشاره کن ببین
پیش دو چشمات میمیرم
با هر چی عشق پر از یقین
با هر چی عشق با هر چی عشق
فقط همین فقط همین
*** دانلود ترانه بانو ی من با صدای ستار ***
( ۶ )
و من مردی تنها
بر جا نماز تنهایی ، دست به آسمان یکرنگ دراز می کنم
تا از باغ ستارگانش یکی را برای دلم بر دارم
اما دستم تاب نمی آرد در حرارت هیچ ستاره ای
و منِ ِ بی ستاره ، آسمان خیالم را از تو ستاره باران می کنم
و من تو را که ماه همیشه چهارده آسمانی با هیچ ستاره ای عوض نمی کنم .
آخر می دانی تمام شب های تنهاییم از تو نور می گیرد
همیشه هم صدای شب های بی کسیم تو هستی
تو که چشمانت از التهاب هر نگاهم چنان آتش میگیرد که تا آخر عشق دلم را داغ می کند .
راز نگاهت را از کدام ستاره بپرسم
- که بارها پرسیده ام ، اما چیزی جز سکوت نشنیده ام-
من خلوت نشین شب های بی تو در آفتابی چشمان تو طلوع خواهم کرد
ا گــــــــــــر کـــــه بـــــــیـــــــا یــــــــی
و تا آن زمان
من مردی تنها در آستانۀ پر غرور چشمانت چشم به راه تو لحظه ها را خواهم کشت ، تـــــا تـــــــــــــو
در سکوت مبهم افکارم ایستاده ام
و به بی سببی عشق
به تکرار بارانی های نگاهم می نگرم . . .
پشت کاجستان برف
برف - یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
***********************
کسی با من نبود هرگز ، در این شب های پر باران
همه با هم و من تنها ، کجایند آن همه یاران
همه از درد هم آگه ولی من بیکس و تنها
من و درد نبود تو ، من و دریایی از غم ها
مرا تنها خواهی یافت در این دیر خراب آباد
در این غم خانۀ انسان همه از درد هم آزاد
چرا آسان نشد هرگز غم دوری از عشق تو
چنان افتاده ام از پا که گویی مُرده ام بی تو
مرا عاشق ندیدی تو در این ماتم سرای سرد
به پایان می رسم بی تو ، نبودی ناجی ِ این مرد