عاشقانگی های مرد تنها
|
کوروش یغمایی
بلندی موی سیاهت شب یلدا
اشکای تو به پاکی آب چشمه ها
سپیدی سینۀ تو برف زمستون
چشمای آبی تو مثل یه دریا
من از شروع شب در انتظار تو
تو یار غیر و من همیشه یار تو
بیرون داره میاد شب از تو خونه ها
تو خورشید منی ، تو هم بیرون بیا
و من مردی تنها
در عاشق کشی های مدام دل خود را قربانی می کنم
، در قربانگاه عاشقانگی ،
و در آستانۀ عیدی بزرگ رهایی را جشن می گیرم
- تنها ، تنها –
( من تنها میهمان جشن تنهاییَم هستم )
چه بازی کودکانه ای که هیچ چیزی از عشق را یادم نمی آرد
و فقط خاکستریم می کند
- من که سیاه دست عشقم ، سوخته تا انتها –
چه کودکانه خود را و عشق را به بازی می گیریم و می بازیم
و دوباره بازی از سر
- کلاغ پر ، گنجشک پر ،
عشق پر ، من پر ... -
به اشتباه جای "شما"ی خشک و مؤدبانه را با "تو"ی صمیمانه عوض کرد و مرا به عوض "شما" ، "تو" خواند.
بی اختیار رؤیای خوشبختی بر روح شیفتۀ من بوسه زد.
اکنون متفکرانه پیش روی او ایستاده ام و نمی توانم لحظه ای از او دیده بر گیرم.
به زبان می گویم:
"شما" چه دختر مؤدبی هستید ، اما در دل فکر می کنم که
چقدر" تو" را دوست دارم.
"پوشکین"
************************************
( 3 )
و من مردی تنها در گوشۀ اتاقم
به دور دست های آسمان خیره شده ام،
فاصله ای طولانی تا غروب خورشید مانده است
اما ماه در پیشانی آسمان آغاز گشته و من می دانم که ،
ماه بالای سر تنهاییست
اما دلم جز با تو دست از دامان تنهایی بر نمی دارد
و من تنهایم ، تا تو
تا مرز پر ترانۀ تو ، بی ستاره ام
تا تو آغازگر راه پر پیچ و خم عاشقی باشی
تا من همراه جاوید قلبم را بیابم
تا من از تو سیراب شوم...
اما از این همه عشق که باز می گردم
باز در گوشۀ تنهاییم تنهایم.
به آسمان که می نگرم خود را در آستانۀ پر درد تنهایی و عشق پیدا می کنم
بی تو و بی ترانۀ تو
شعر خوانی با صدای شاعر ،
پدر ترانۀ نوین ایران
" شهیار قنبری "
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...
متن شعر و دانلود شعرخوانی شاعر در ادامۀ مطلب
قصۀ دوباره ها
باران و تنهایی
و دست هایی که بی تو سردی را
به عمق جانم هدایت می کند;
بی تو و آتش نگاهت...
باران شعر تا همیشه جاری دیار من است
باران جریان رودهای همیشگی زمان از دل آسمان است بر دل زمین
تا عمق عشقبازی،پاک و زلال باشد
تا من و تو از نو سر زدن
از پشت ابرهای تیره را یاد یگیریم
تا تولد را باور کنیم در لحظه های غم

باران اما هم صدای گریۀ من است
در تنگ دلیهای هزار سالۀ جمعه
سپید گشتن مو ترجمان این سخن است که سر بر آر ز خواب گران،سپیده دمید
*****
صبر بر جور فلک کن تا بر آیی رو سفید دانه چون در آسیا افتد،تحمل بایدش
*****
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم دنیا دوباره باید دید
*****
خرد مشمار گنه را که گناهیست بزرگ گندمی کرد ز فردوس برون آدم را
*****
ز خدا جداشدگان پرس درد تنهایی را که هرکه دور ز مردم فتاده تنها نیست

لحظه ای لب فرو بند
و به صدای تپیدن قلبم گوش کن
شاید دیگر فرصتی نیابی تا بشنوی
شاید دیگر فرصتی نباشد
( ۲ )
و من مردی تنها
از قاب سرد پنجرۀ قطار
چشم به مردمانی دوخته ام
که نمی دانم برای چه دست هاشان را اینگونه تکان می دهند
شاید برای خداحافظی
و شاید هم برای دور کردن مگسی از پیش چشم
نمی دانم،آخر کسی برای بدرقۀ من نیامده است
آخر من در اینجا کسی را ندارم
من در هیچ کجا کسی را ندارم
من مردی تنها هستم
در آستانۀسفری که نمی دانم تا کجای آسمان ادامه خواهد یافت.
*******************************************************
از شعر گفتن بی آنکه از شاعر تمامی زمان ها بگویی؟!
باید از "شاملو" گغت.
به همین زودی از او خواهم گفت از زبان خودش و با صدای خودش.این فقط یک آغاز است:
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید
تا به شکل انسان در آید
تمامی اشعار تا آغاز چشمان تو ادامه می یابند
تا آغاز دستان گرم تو
تا آغاز عطر ناب تو
تو ادامۀ اشعار جاوید زمانی
******
با تو ادامه خواهم یافت
با تو جاوید خواهم شد
اولین نگاه تو آغاز دلسپردگی
شروع من تا اوج ما توُ جاده های بی کسی
لبخند رؤیایی تو عسل ترین کندوی من
همراه عاشقانگی توُ لحظه های پر غم
عطر تو عطر دست تو بوی خوش نوازشه
تا حس تنهایی من با دست تو کهنه بشه
صدای پای تو توُ شب خورشیدُ بیدار می کنه
هم قصۀ همیشگی عشقُ ببین چه می کنه
دلدار من چه خوب بود اگر میتوانستم گلی را که در این سرزمین دور دست
چیده ام،هم اکنون ارمغان تو کنم.حیف که تا این فرسخ ها را در پشت سر
بگذارم و به تو باز رسم اثری از گل من نخواهد ماند،زیرا گل های سرخ
عمری کوتاه دارند.
راستی چرا بیش از آن مدت که گل طاقت می آورد و نمی پژمرد از تو دور
شدم؟!چرا از آن اندازه که صدای بلبل به گوش می رسد فراتر رفتم؟
" لناو "
********************
منم مث شما نمی دونم لناو کیه اما معنی دور شدن رو خوب بلدم
من مردی تنها در باران ستاره و ابر
تو را بی بهانه تکرار می کنم
نوازش باد شبانگاهی را بر صورت،سیلی تند گیسوانت بر جان می پندارم و
از تو آباد می شوم
در شالیزار های تا بی کرانه سر سبز تو پرواز می کنم و هم ترانه ی تمام
پرندگان دلت،آواز عشق سر می دهم
دلم را در باغ تا ابد جاری دو دستت می کارم و در عمق جانت ریشه می
دوانم
و از تو تا انتهای عشق سبز می شوم
از تو آغاز می شوم تا سایه گاه امن تو باشم،رفیق خستگی های تنت...
من مردی تنها
در آستانه ی پر عشق دستان تو آباد خواهم شد
اگر بیایی.