عاشقانگی های مرد تنها
|
***
من مردی تنها
نشسته بر سر درس های انگار بی انتها
هر لحظه عکسی از تو را در قاب آسمان ، زمین ، هوا می بینم
درد می کشم و ناله سر می دهم ، اما این همه سیاهی حتی کمی خاکستری نمی شود
تا من لحظه ای شیرین باشم
- هر وقت به شیرینی فکر می کنم
غم از دست دادن کندو کندو عسل لبانت مرا به درگاه جنونی ابدی می برد و من ... -
( آه ، باز هم سهم من این است ،
سهم من پایین رفتن از پله ای متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن )
و من مردی تنها در آستانۀ مرگی مدام تو را فریاد می کنم
و از تو میمیرم هرچند تو زندگانی من هستی ...
ای کــــــا ش مـــــــــی دانــــــســــــــــتــــــــــــی
( ۶ )
و من مردی تنها
بر جا نماز تنهایی ، دست به آسمان یکرنگ دراز می کنم
تا از باغ ستارگانش یکی را برای دلم بر دارم
اما دستم تاب نمی آرد در حرارت هیچ ستاره ای
و منِ ِ بی ستاره ، آسمان خیالم را از تو ستاره باران می کنم
و من تو را که ماه همیشه چهارده آسمانی با هیچ ستاره ای عوض نمی کنم .
آخر می دانی تمام شب های تنهاییم از تو نور می گیرد
همیشه هم صدای شب های بی کسیم تو هستی
تو که چشمانت از التهاب هر نگاهم چنان آتش میگیرد که تا آخر عشق دلم را داغ می کند .
راز نگاهت را از کدام ستاره بپرسم
- که بارها پرسیده ام ، اما چیزی جز سکوت نشنیده ام-
من خلوت نشین شب های بی تو در آفتابی چشمان تو طلوع خواهم کرد
ا گــــــــــــر کـــــه بـــــــیـــــــا یــــــــی
و تا آن زمان
من مردی تنها در آستانۀ پر غرور چشمانت چشم به راه تو لحظه ها را خواهم کشت ، تـــــا تـــــــــــــو
من مردی تنها در باران ستاره و ابر
تو را بی بهانه تکرار می کنم
نوازش باد شبانگاهی را بر صورت،سیلی تند گیسوانت بر جان می پندارم و
از تو آباد می شوم
در شالیزار های تا بی کرانه سر سبز تو پرواز می کنم و هم ترانه ی تمام
پرندگان دلت،آواز عشق سر می دهم
دلم را در باغ تا ابد جاری دو دستت می کارم و در عمق جانت ریشه می
دوانم
و از تو تا انتهای عشق سبز می شوم
از تو آغاز می شوم تا سایه گاه امن تو باشم،رفیق خستگی های تنت...
من مردی تنها
در آستانه ی پر عشق دستان تو آباد خواهم شد
اگر بیایی.