عاشقانگی های مرد تنها
|
( ۶ )
و من مردی تنها
بر جا نماز تنهایی ، دست به آسمان یکرنگ دراز می کنم
تا از باغ ستارگانش یکی را برای دلم بر دارم
اما دستم تاب نمی آرد در حرارت هیچ ستاره ای
و منِ ِ بی ستاره ، آسمان خیالم را از تو ستاره باران می کنم
و من تو را که ماه همیشه چهارده آسمانی با هیچ ستاره ای عوض نمی کنم .
آخر می دانی تمام شب های تنهاییم از تو نور می گیرد
همیشه هم صدای شب های بی کسیم تو هستی
تو که چشمانت از التهاب هر نگاهم چنان آتش میگیرد که تا آخر عشق دلم را داغ می کند .
راز نگاهت را از کدام ستاره بپرسم
- که بارها پرسیده ام ، اما چیزی جز سکوت نشنیده ام-
من خلوت نشین شب های بی تو در آفتابی چشمان تو طلوع خواهم کرد
ا گــــــــــــر کـــــه بـــــــیـــــــا یــــــــی
و تا آن زمان
من مردی تنها در آستانۀ پر غرور چشمانت چشم به راه تو لحظه ها را خواهم کشت ، تـــــا تـــــــــــــو