عاشقانگی های مرد تنها
|
***
من مردی تنها
نشسته بر سر درس های انگار بی انتها
هر لحظه عکسی از تو را در قاب آسمان ، زمین ، هوا می بینم
درد می کشم و ناله سر می دهم ، اما این همه سیاهی حتی کمی خاکستری نمی شود
تا من لحظه ای شیرین باشم
- هر وقت به شیرینی فکر می کنم
غم از دست دادن کندو کندو عسل لبانت مرا به درگاه جنونی ابدی می برد و من ... -
( آه ، باز هم سهم من این است ،
سهم من پایین رفتن از پله ای متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن )
و من مردی تنها در آستانۀ مرگی مدام تو را فریاد می کنم
و از تو میمیرم هرچند تو زندگانی من هستی ...
ای کــــــا ش مـــــــــی دانــــــســــــــــتــــــــــــی